|
تربیت یافتگان بی نام ونشان
|
تربیت یافتگان بی نام ونشان
« بسیج لشگر مخلص خداست كه دفتر تشكیل آن را همه مجاهدان از اولین تا آخرین امضاء نموده اند ». امام خمینی
نوشته شده توسط:پرستو در
سه شنبه پنجم آذر 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
حماسه سوسنگرد
|
|
زمین رو نگاه میکردند تا فشنگ پیدا کنند. هر گلوله ای که پیدا می شد داخل اسلحه مهمات تمام شده بود. عراقی ها با چند تیپ یورش آورده بودند. بستان به تصرف دشمن درآمده بود و آنها حالا تمام سعی خودشونو به کار بسته بودند تا سوسنگرد رو هم اشغال کنند. بعد از بسته شدن راه سوسنگرد ـ اهواز « علی » نیروهاش رو جمع کرد و به سوسنگرد آمد. تعداد نیروها به صد نفر هم نمی رسید. بعد از ظهر روزی که به شهر آمد بچه هایی رو که در اطراف پراکنده بودند جمع کرد و گفت : آیا حاضرید امشب بهشت رو بخریم ؟ همه نیروها در حالی که اشک توی چشمها جمع شده بود ، تکبیر گفتند. دشمن لحظه به لحظه حلقه محاصره رو تنگ تر می کرد. « علی » نیروها رو به تیم های سه نفری تقسیم کرد و در خیابان شهر مستقر نمود. تانکهای عراقی از سمت هویزه به طرف سوسنگرد می آمدند. عراقی ها وارد شهر شده بودند و با خیال راحت ، خانه ها و مغازه ها رو غارت می کردند. صد متر مانده به سنگری که « علی » آنجا بود ، درگیری آغاز شد. عده ای از عراقی ها افتادند و بقیه فرار کردند. چند خمپاره به ده متری سنگر خورد و یکدفعه از روی یکی از پشت بامها گرد و خاک به هوا برخاست. با احتیاط از سنگر بیرون آمدند و جلو رفتند. تعداد زیادی از عراقی ها با خمپاره خودشون به هلاکت رسیده بودند. خیابان اصلی شهر هنوز سقوط نکرده بود. تمام سعی علی این بود که نگذارد خیابان اصلی سقوط کند. می دانست اگر خیابان اصلی سقوط کند ، سوسنگرد از دست خواهد رفت. ـ « باید اینها رو دور بزنیم و از پشت مورد هدف قرار بدیم. » اشاره علی به نبروهای زرهی عراق بود که وارد شهر شده بودند. تانکها از بازار کویتی ها عبور کرده بودند و می خواستند خیابان اصلی رو تصرف کنند. تعدادی از تانک ها با آتش گلوله آر پی جی نابود شدند. عراقی ها هر لحظه عصبانی تر می شدند. خط آتشی درست کرده بودند که کسی نمی تونست از این طرف به اون طرف خیابان بره. مهمات ته کشیده بود. همه روی زمین را می جستند و چشمهای خسته اما بیدارشان در پی یافتن گلوله بود. یکدفعه علی به یاد مهماتی افتاد که داخل خانه های سازمانی بود. ـ « مقداری مهمات توی خانه های سازمانی داریم. باید بریم بیاریم. » خانه های سازمانی با بیمارستان فاصله چندانی نداشت ولی آن مسافت در دست عراقی ها بود. ناگهان علی سوار ماشین شد و به طرف چهارراه راند. رگبار دوشکا به سمت ماشین باریدن گرفت. اما علی از میان گلوله ها عبور کرد و خودشو به خانه های سازمانی رساند. در بازگشت دوباره به سوی او آتش گشودند اما او سرانجام خودشو به مسجد جامع رساند. در حالیکه پشت ماشین چند جعبه مهمات بود. لبخند برلبان خشک بچه ها دوید. علی تا در ماشین رو باز کرد روی زمین غلتید. گلوله به رانش خورده بود. قبل از آن هم گلوله ای در کتف داشت. هول و هراس به جان بچه ها ریخت. اما علی با همه درد و خونریزی لبخند زد. لبخند او به بچه های رزمنده نیرو داد. با استفاده از آن مهمات رزمنده های باقیمانده مقاومت کردند. کمتر از صد نفر در مقابل چند تیپ عراقی سینه سپر کرده بودند. آیه ان مع العسر یسراً تفسیر می شد. با پایداری و از جان گذشتگی علی و یارانش نیروهای کمکی سر رسیده بودند ، غریو شادی و تکبیر با صدای گلوله ها در هم آمیخت. عراقی ها به سرعت به عقب رانده شدند. سوسنگرد با همه زخمهایی که داشت ، تصمیم گرفت یا د و نام « علی » رو هرگز فراموش نکنه. منبع: سلسله
نوشته شده توسط:پرستو در
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
حیات علمی و آثار قلمی شهید آیت الله قاضی طباطبایی
|
|
یک مقاله درمورد مراتب علمی شهید قاضی طباطبایی به همراه چند تصویراز ایشان
نوشته شده توسط:پرستو در
پنجشنبه نهم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
شهادت آيتالله قاضي طباطبايي تسلیت باد
|
|
سالگرد شهادت اولین شهید محراب ایت الله سید محمدعلي قاضي طباطبايي تبریزی
شهيد آيتالله محمدعلي قاضي طباطبايي، در سال 1293 شمسي در تبريز متولد شد. در سال 1316 هنگام قيام مردم تبريز به اتفاق پدرش، به خاطر مبارزه، به تهران تبعيد گرديد و پس از چند ماه تبعيد در تهران و ري به تبريز بازگشت. در سال 1318 جهت ادامه تحصيل علوم ديني به قم عزيمت كرد و درسال 1328 راهي نجف گرديد و در اين دو شهر از محضر علما و بزرگان كسب فيض نمود.
پيام امام خميني به مناسبت شهادت آيت الله قاضي طباطبائي:
نوشته شده توسط:پرستو در
پنجشنبه نهم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
ویژه نامه روز نوجوان
|
تا زن نگیری، به بهشت نمی ری!!
این خاطره مربوط به دو سه روز قبل از شهادت بهنام محمدی 12 ساله است . بهنام برای گرفتن یک تکه نان به سوی آشپزخانه می رود . آشپزخانه بخشی از محوطه حیاط مسجد است که با برزنت جدا شده . خواهران برای تهیه غذا , از اذان صبح تا پاسی از شب رفته زحمت می کشند . بهنام دو سه بار یا الله می گوید . احترام از فروغ می پرسد : « کیه ؟ » فروغ سر می گرداند , نگاه می کند . می گوید : « کسی نیست , آقا بهنام است » -« خواهرها حجابتان را رعایت کنید , یا الله .» احترام به فروغ چشمک می زند . با صدای بلند بهنام را صدا می کند . -« بهنام جان , تویی ؟ بیا داخل , تو که نا محرم نیستی » -« آره مثل بچه من می مانی » بهنام عصبانی می شود . او که از کله صبح , از وقت اذان صبح , کلافه است جوش می آورد . از آستانه آشپزخانه بر می گردد . بچه ها آماده می شوند تا به مقابله با دشمن بروند . بهنام از دیدن این صحنه طاقتش طاق می شود . مهدی رفیعی را می بیند . با دلخوری و ناراحتی از خواهرها گله می کند . مهدی رفیعی علاقه زیادی به بهنام دارد . گاه سر به سرش می گذارد . جوش و خروش بهنام , قد بودن و غرورش را دوست دارد . با شنیدن حرفهای بهنام , چهره به هم می کشد . سر بهنام پایین است و نگاه به زمین دارد . مهدی به سید صالح چشمکی می زند تا سید مطمئن باشد که قصد شوخی دارد. رابطه برادرانه و صمیمانه سید صالح و بهنام , شهره خاص و عام است . بهنام با تمام غرور و قدی اش , در برابر سید صالح موسوی که صمیمانه صالی صدایش می زند آرام است و حرف شنو . مهدی با لحنی جدی می گوید : -« درست می گویند , نه ؟ تو هنوز دهنت بوی شیر می ده . لابد پیش خودت خیال می کنی مرد شدی , نه ؟ اصلا اینجا چه کار می کنی ؟ نمی گی یک وقت ممکن است نا غافل کشته شوی ؟ » بهنام جا می خورد . اصلا توقع چنین برخوردی را نداشت . در تمام مدتی که در خرمشهر مانده است , هیچ کس از گل نازک تر نگفته بودش . نگاه از زمین می کند و به مهدی نگاه می کند , تا شاید اثری از شوخی ببیند . نمی بیند . یاری خواهانه به صالی نگاه می کند . با آن چشمهای معصوم , یا به قول بهروز مرادی , چشمهای بهشتی . سید طاقت نمی آورد . نگاه می دزدد. بهنام , بهت زده تصمیم می گیرد , خودش جواب مهدی رفیعی را بدهد . با صدایی که مثل همیشه بلند و محکم نبود می گوید : -« اولا همه چیز سرم می شود و می فهمم . ثانیا بچه تو قنداق است . ثالثا خودم می دانم نامحرم هستم . اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنم معصیت دارد . تکلیف شرعی است و واجب . آخرش هم میخوام شهید بشوم . آرزو دارم تا به شهادت برسم . مثل خیلی از بچه ها , مثل پرویز عرب ... »
مهدی نمی گذارد اسامی شهدا را ردیف کند . به سختی خنده اش را فرو می دهد . با همان لحن جدی ادامه می دهد : -« چی بشی ؟ شهید ؟ لابد توقع داری فوری بری بهشت , نه ؟ آقا را باش , بزک نمیر بهار می آد خربزه با یک چیز دیگر می آد . اگر به این نیت این جا ماندی , همین حالا راهت را بگیر برو اهواز , برو پیش خانوادت » « چرا ؟ مگر من چی کم دارم ؟ بیشتر بچه هایی که شهید شدند را می شناختم . مثل خودم بودند ... »
-« پسر جان , علامه دهر , برادر مکلف , برادری که تکلیف شرعی به گردن داری . چه طور نمی دونی که آدم عزب , آدم مجرد که به سن تکلیف رسیده باشد , اما زن نگرفته باشد , ایمانش کامل نیست . نصفه است , نه ؟ اگر هم کشته شود – ولو در میدان جنگ , در وسط میدان – شهید حساب می شود , اما به بهشت نمی رود , نه ؟ ببینم این را شنیده بودی , دیدی هنوز بچه ای ؟ »
بهنام نوجوان , بهنام سیزده – چهارده ساله , مثل یک خانه قدیمی و کلنگی فرو میریزد . از شدت خشم و ناراحتی , چشمانش گشاد شده بود و می درخشید . چند لحظه مردد و بلا تکلیف درجا می ماند . حتی به صالی هم نگاه نمی کند . اشک هایش لب پر می زند . از جا بلند می شود و می دود. امیر دم در مسجد ایستاده بود دست می اندازد تا کتف بهنام را بگیرد . می خواست نگهش دارد و آرامش کند . بهنام یک گلوله آتش است . با خشونت شانه اش را از پنجه امیر بیرون می کشد و می دود . مهدی اصلا توقع چنین عکس العملی را نداشت . قبلا هم سر به سرش گذاشته بود . اما هرگز تا این حد ناراحت نشده بود . ناراحت می شود . برای توضیح , ابتدا امیر را نگاه می کند . چهره امیر مثل همیشه آرام و باز است . با لبخند شانه بالا می اندازد . مهدی رو به سید صالح می کند . چهره سید برافروخته و غمگین است . -« سید به جدت نمی خواستم این قدر ناراحتش کنم , بیا باهم بریم سراغش از دلش در بیاریم . » سید صالح می گوید : فایده نداره . باید چند ساعتی بگذره تا کمی آروم بشه . اون وقت میشه باهاش حرف زد . شما خودت را ناراحت نکن . راستش از دست من دلخوره , نه از شما و آبجی فروغ و احترام . «چه طور ؟ » والله چه عرض کنم ؟ چون همه می دونید حرفش چیه و چی می خواد ؟ امروز از کله صبح گیر داده , قسم و آیه که من را هم با خودتان ببرید . می خواهم من هم با عرقی ها بجنگم . این شهر که همه اش مال شما نیست . ما هم سهم داریم . هر چی توضیح دادم , دلیل آوردم , نشد . مرغ یک پا داره . از همان ساعت حسابی دلخور بود . دنبال بهونه می گشت با کسی جرو بحث کنه . منبع : کتاب سرو نخلستان
نوشته شده توسط:پرستو در
چهارشنبه هشتم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
أنا خالد الاسلامبولي(بمانسبت شهادت شهيد خالد اسلامبولی )
|
|
أنا خالد الاسلامبولي وقتي جمال عبدالناصر، رييسجمهور محبوب عصر، چهره در نقاب خاک کشيد، کسي به جايش نشست که نه تنها ذرهاي مثل ناصر نبود، بلکه در پليدي، پلههاي سقوط را يکي پس از ديگري طي کرده بود؛ انور سادات. براي مشاهده وصيت نامه شهيد خالد اسلامبولی اوادامه مطالب به لينك مطلب مراجعه نماييد
نوشته شده توسط:پرستو در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
رقص جنون
|
|
بِسْمِالله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ
برای مشاهده ادامه مطالب روی لینک مطلب کلیک کنید
نوشته شده توسط:پرستو در
یکشنبه دوم تیر 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|