روز جمعه 17 ربيع الاول سال عام الفيل
مصادف با 23 فروردين 57 قبل از هجرت (به سال امروزي
و هفدهم دى ماه به حساب زرتشتيان در زمان حكومت كسرى انوشيروان در سال چهل و دوم حكمرانىاش و اوّل ماه نيسان رومى ، هشتصد و هشتاد و دو سال پس از وفات اسكندر مقدوني فرمانرواى يونان و 27ژانويه 570 ميلادي ) (1)
*****
كمي مانده به طلوع آفتاب ناگهان صدايي در همه جا پيچيد :بهترين خلق خداي بزرگ به دنيا آمد
ناگهان گويا در جهان ولوله اي شد از مكه نوري تابان بلند شد و از سمت شرق كل جهان را در نورديد
تمام بتهاي بتخانه ها از جا كنده و سرنگون شدند
در مقابل ديدگان متحير موبدان ،آتش مقدس آتشكده فارس پس از هزار سال افروختگي ناگهان خاموش شد
ستاره سهيل كه گروهي آن را خدا ميدانستند افول كرد
آب درياچه مقدس ساوه(كاوه) در زمين فرو رفت و خشكيد
ايوان بزرگ طاق كسري لرزيد و چهارده كنگره آن فروريخت
تخت تمامي پادشاهان واژگون گرديد و پادشاهان گويي در آن روز لال شدند
دانش كاهنان نابود گشت و جادوي جادو گران بي اثر شد(۲)

.jpg)

*****
آفتاب مدتى است دميده و كم كم از پشت كوههاى شرق مكه بالا آمده و بر خانه هاى سمت غربى شهر، تابيده است
عبدالمطلب ، بزرگ مكه ، در زير سايه بانى كه براى او درست كرده اند، در كنار خانه كعبه نشسته است و چند تن از فرزندانش ، با آن گرم گفتگو هستند. عبدالمطلب ، عمر درازى را پشت سر نهاده اما هنوز نيرومند و استوار است . در گفتار وقارى دارد كه موى سپيد و عمر دراز، بر اين وقار، مى افزايد.
از فرزند بزرگ خود ((حارث )) مى پرسد:
- از ((آمنه )) خبرى نشد؟
- خواهرم و برخى از ديگر زنان بنى هاشم از ديروز عصر، نزد او بوده اند؛ اگر خبرى بشود ما را آگاه خواهد كرد.
عبدالمطلب ، با خود زير لب زمزمه مى كند:
- بيچاره فرزند جوانم ((عبدالله ))؛ عمرش به دنيا نبود تا شاهد ولادت فرزندش باشد... از مشيتهاى الهى و خواستهاى خداوندى ، گريزى نيست .
حارث ، به گمان آنكه پدر مى خواهد مطلبى را به او بگويد، مى پرسد:
- چيزى فرموديد؟
عبدالمطلب آهى مى كشد و در پاسخ فرزند، مى گويد:
- نه ، با خود سخن مى گفتم ....
در اين هنگام ، از سمت شعب ابيطالب ، زن جوانى نفس زنان به نزد آنان مى رسد و با كلماتى كه از شادى و دويدن ، بريده بريده بر زبان مى آورد، خطاب به عبدالمطلب مى گويد:
- پدر! مژده ... مژده ... آمنه ... پسر زاييد.
عبدالمطلب با شادمانى پرسيد:
- چه ساعتى به دنيا آمد؟
- امروز صبح ، پيش از طلوع آفتاب .
- پس چرا الان خبر آورده اى ؟ چرا زودتر نيامدى ؟
- همه دستمان بند بود، همه گرفتار بوديم ...
عبدالمطلب پرسيد:
- آيا اكنون مى توانم به ديدار نوه و عروس خود بروم ؟
- آرى ، آمنه منتظر شماست .
وقتى عبدالمطلب به اطاق آمنه واقع در بالا خانه يك خانه دو طبقه در شعب ابيطالب ، وارد شد به جز ((ام ايمن ))، كنيز آمنه ، برخى از زنان بنى هاشم نيز در كنار بستر آمنه بودند. از جمله : دلاله ، آخرين همسر عبدالمطلب و دختر عموى آمنه ، كه فرزند نوزاد خود حمزه را، در بغل داشت . او حمزه را اندكى پيشتر از زاييدن آمنه ، زاييده بود.
آمنه در بستر دراز كشيده بود. با ورود عبدالمطلب و برخى از پسران او كه همراه پدر، به ديدنش آمده بودند، مى خواست برخيزد و در بستر بنشيند. عبدالمطلب با اشاره دست او را از اين كار بازداشت و سپس پيش رفت و ولادت نوزاد را به او تبريك گفت . آمنه با ديدن پدر و براردان شوهرش ، به ياد همسرش عبدالله افتاد. دلش فشرده شد و اشك در چشمهايش حلقه بست ، آهى كشيد و در پاسخ تبريك پدر شوهر، لبخندى زد و تشكر كرد. و به چهره كودك دلبندش كه در كنار وى در خواب ناز فرو رفته بود، نگريست .... كودك ، دستهاى كوچك و زيبايش را مشت كرده و در كنار صورت مليح و گرد خود نگهداشته بود. موهاى تيره رنگش مثل يك دسته سنبل تازه رسته ، برق ميزد.
عبدالمطلب كنار او آمد و نشست . در چشمهاى پدربزرگ پير، برق شادمانى ديده مى شد. خم شد و در حاليكه مى كوشيد بچه بيدار نشود، گونه هاى چون برگ گل او را بوسيد.
معلوم نبود كودك با كدام فرشته سخن مى گفت زيرا همان طور كه پلكهايش را بر هم فشرده و در خواب بود، لبخند شيرينى بر لب داشت
چون عبدالمطلب و همراهان بازگشتند، آمنه به دختر عموى خود دلاله گفت :
- متاسفانه شير من كافى نيست ، امروز به زحمت او را سير كرده ام .
- من هم مانند تو شير نداشتم ؛ حمزه را كنيز ابولهب ((ثويبه )) شير مى دهد. همانطور كه جعفر پسر ابوطالب را، ماشاءالله شير فراوانى دارد؛ مى تواند كودك تو را نيز شير دهد. بايد با او قرارى گذاشت كه هر روز چند نوبت به همينجا بيايد. براى شير دادن حمزه نيز، او به خانه ما مى آيد.
روز چهارم ولادت ، دلاله با ثويبه نزد آمنه آمدند. دلاله به آمنه گفت :
- از شوهرم خواستم كه با فرزندش ابولهب در مورد شير دادن كنيزش ثويبه به فرزند تو صحبت كند. اكنون خوشحالم كه ثويبه مى تواند فرزند تو را نيز شير بدهد.
آمنه از دلاله تشكر كرد و از ثويبه پرسيد:
- آيا آنقدر شير دارى كه چهار كودك را در روز شير بدهى ؟
- آنقدر شير دارم كه پس از سير كردن فرزند خود مسروح و حمزه و جعفر، ناچارم مقدارى از آن را بدوشم ، و گرنه سينه ام رگ مى كشد و درد مى گيرد. به فرزند شما هم شير خواهم داد؛ فقط دعا كنيد كودكتان پستان مرا قبول كند.
آمنه ، كودك خود را كه در طول سه روز گذشته شير كافى نخورده بود، اما بيتابى هم نمى كرد و نجيب و آسوده ، در كنارش خفته بود، برداشت و به دست ثويبه داد.
ثويبه او را كه اكنون بيدار شده بود، در آغوش گرفت .
كودك در چشمهاى او خنديد. ثويبه پستان خود را به گونه كودك چسباند. به محض تماس گونه كودك با پستان ، چشمهاى خود را فرو بست و سپس با شتاب به كمك لب و دهان به دنبال سر پستان گشت و آن را يافت و به دهان گرفت و با ولع به مكيدن پرداخت ... رگه نازكى از شير كه به كبودى مى زد، از كنار دهان چون غنچه اش روى چانه زيبايش مى دويد...ثويبه و آمنه و دلاله ، در چشمان هم نگريستند، و لبخند شادى ، بر لبانشان نقش بست .
روز هفتم ولادت كودك ، عبدالمطلب قوچى براى نوه عزيز خود ((عقيقه )) كرد و با آن ميهمانى با شكوهى ترتيب داد كه عموم سران قريش و خاندان بنى هاشم در آن شركت داشتند. پس از صرف ناهار، عبدالمطلب ، كودك را كه در جامه سپيدى پوشانده بودند، سر دست گرفت و به همگان نشان داد و گفت :
- خدا را سپاس مى گزارم كه به ما فرزند عزيزى عطا فرمود: امروز صبح او را به خانه كعبه بردم و خداى را سپاس گفتم و نام او را ((محمد)) گذاشتم .
يكى از ميهمانان كه دورتر نشسته بود، بلند پرسيد:
- چرا ((محمد))؟ اين نام در ميان اعراب بسيار كم سابقه است ...
- خواستم كه در آسمان و زمين ، ستوده باشد.
صداى هلهله شادى ، از همگان به ويژه از زنان بنى هاشم ، برخاست و ميهمانان ، به عبدالمطلب ، تبريك گفتند.
******پا ورقي(پي نوشتها(******
(1)مرحوم مجلسى)قدسسره( در بحار آورده است: بدان كه همه علماى اماميه مگر اندكى از ايشان متفقالقول مىگويند كه ولادت آنحضرت در هفدهم ماه ربيعالاول واقع شد ولى بيشتر اهل سنت قائل هستند كه ايشان در دوازدهم ربيعالاول بدنيا آمدند و عده قليلى از ايشان هم مىگويند آنحضرت در ماه مبارك رمضان متولد شدند و امّا در روز ولادت ايشان مشهور بين علماى ما و آنچه از اخبار استفاده مىشود اين است كه وجود مقدس نبى مكرم اسلام)ص( در روز جمعه متولد شدند و مشهور بين اهل سنت روز دوشنبه است و نيز بين علماى ما و اهل سنت مشهورترين قول اين است كه آنحضرت بعد از طلوع فجر بدنيا آمد و نيز گفتهاند كه هنگام ظهر متولد شد.
جماعتى از مورخين و سيرهنويسان آوردهاند كه هنگام ولادت رسولاللَّه)ص( روز بيستم يا بيست و هشتم ماه نيسان و در عامالفيل پنجاه و پنج يا پنجاه و چهار سال بعد از واقعه حمله ابرهه به همراه سپاه فيلسواران به كعبه و شكست ايشان بود و نيز گفتهاند كه ايشان در سالروز آن واقعه بدنيا آمدهاند، برخى نيز آوردهاند كه ايشان سى سال پس از واقعه حمله ابرهه بدنيا آمد و عدهاى نيز مىگويند كه چهل سال پس از آن واقعه بدنيا آمد ولى قول صحيحتر آن است كه حضرت رسول)ص( در همان سال عامالفيل بدنيا آمدند. يكى از منجمين بهنام ابومعشر بلخى مىگويد: طالع ولادت رسولاللَّه)ص( در درجه بيستم از جدى بود هنگامى كه زحل و مشترى در عقرب و مرّيخ در مكان خود در حمل قرار داشت و خورشيد در شرف خود در حمل بود و زهره در شرف خود در حوت و عطارد هم در حوت بود و ماه در اوّل ميزان و رأس در جوزاء و ذنب در قوس قرار داشتند.
(۲)با ميلاد پيامبر(ص) حوادث شگرف و تحولات عجيب دیگری نیز در زمين و آسمان پديد آمد. در روايتى از امام صادق(ع) نقل شده که ابليس در آسمان هاى هفتگانه رفت و آمد مى کرد وقتى عيسى(ع) متولد شد ابليس از سه آسمان محروم گرديد، و در چهار آسمان ديگر آمد و شد داشت و با تولد پيامبر اکرم(ص) از رفت و آمد هفت آسمان محروم و ممنوع گرديد و ستارگان آسمان، شيطان را از آسمان مى راندند.
نوشته شده توسط:پرستو در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387
|