|
حیات علمی و آثار قلمی شهید آیت الله قاضی طباطبایی
|
|
یک مقاله درمورد مراتب علمی شهید قاضی طباطبایی به همراه چند تصویراز ایشان
نوشته شده توسط:پرستو در
پنجشنبه نهم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
شهادت آيتالله قاضي طباطبايي تسلیت باد
|
|
سالگرد شهادت اولین شهید محراب ایت الله سید محمدعلي قاضي طباطبايي تبریزی
شهيد آيتالله محمدعلي قاضي طباطبايي، در سال 1293 شمسي در تبريز متولد شد. در سال 1316 هنگام قيام مردم تبريز به اتفاق پدرش، به خاطر مبارزه، به تهران تبعيد گرديد و پس از چند ماه تبعيد در تهران و ري به تبريز بازگشت. در سال 1318 جهت ادامه تحصيل علوم ديني به قم عزيمت كرد و درسال 1328 راهي نجف گرديد و در اين دو شهر از محضر علما و بزرگان كسب فيض نمود.
پيام امام خميني به مناسبت شهادت آيت الله قاضي طباطبائي:
نوشته شده توسط:پرستو در
پنجشنبه نهم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
جعبه مهمات
|
|
سلام سلام سلام
چند وقتی بود جعبه مهماتی توی سنگر نگذاشته بودم اما اینبار یه جعبه بزرگ با کلی بمب خنده براتون میذارم ![]() رفاقت به سبک تانک نوشته: داوود امیریان چاپ و صحافی: سوره مهر چاپ اول: 1381 «رفاقت به سبک تانک» عنوان مجموعه طنزهای نویسنده معاصر داوود امیریان است که اخیرا انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب کرده است. کتاب حاضر شامل 47 قطعه طنز پیرامون حوادث جنگ است. درنگاه اول به نظر می رسد که این کتاب مجموعه ای پراکنده از طنز های جبهه است ولی در نگاه بهتر به آن یک سیر کلی در این مجموعه به چشم می خورد. نویسنده سعی کرده برای کتاب خود شروع و پایانی مناسب داشته باشد. کتاب با داستانواره «می روم حلیم بخرم» شروع می شود که در آن نوجوانی شوق رفتن به جبهه را دارد. داستانواره هایی که در ادامه روایت می شوند به نوعی روند تکمیلی این طرح داستانی هستند. با توجه به تعدد روایتهای مختلف، آدم های مختلفی در کتاب حاضر حضور دارند که همگی در روایت های جداگانه ای ایفای نقش می کنند . همگی این آدم ها به ظاهر استقلال شخصیت دارند، اما با پیشروی مخاطب در صفحات میانی کتاب، مخاطب به طور غیرمستقیم درمی یابد که این آدم ها هر کدام به نوعی مکمل شخصیت دیگری هستند. این آدم های به ظاهر پراکنده در کلیت اثر به سمت وجه های مشترکی حرکت می کنند. اشتراک آرمان، اشتراک موقعیت زمانی و مکانی، اشتراکات عقیدتی، اشتراک انگیزه مبارزه و... با عث شده که همگی در حالات روحی هماهنگ جلوه های متفاوتی پیدا کنند.
نوشته شده توسط:پرستو در
چهارشنبه هشتم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|
|
ویژه نامه روز نوجوان
|
تا زن نگیری، به بهشت نمی ری!!
این خاطره مربوط به دو سه روز قبل از شهادت بهنام محمدی 12 ساله است . بهنام برای گرفتن یک تکه نان به سوی آشپزخانه می رود . آشپزخانه بخشی از محوطه حیاط مسجد است که با برزنت جدا شده . خواهران برای تهیه غذا , از اذان صبح تا پاسی از شب رفته زحمت می کشند . بهنام دو سه بار یا الله می گوید . احترام از فروغ می پرسد : « کیه ؟ » فروغ سر می گرداند , نگاه می کند . می گوید : « کسی نیست , آقا بهنام است » -« خواهرها حجابتان را رعایت کنید , یا الله .» احترام به فروغ چشمک می زند . با صدای بلند بهنام را صدا می کند . -« بهنام جان , تویی ؟ بیا داخل , تو که نا محرم نیستی » -« آره مثل بچه من می مانی » بهنام عصبانی می شود . او که از کله صبح , از وقت اذان صبح , کلافه است جوش می آورد . از آستانه آشپزخانه بر می گردد . بچه ها آماده می شوند تا به مقابله با دشمن بروند . بهنام از دیدن این صحنه طاقتش طاق می شود . مهدی رفیعی را می بیند . با دلخوری و ناراحتی از خواهرها گله می کند . مهدی رفیعی علاقه زیادی به بهنام دارد . گاه سر به سرش می گذارد . جوش و خروش بهنام , قد بودن و غرورش را دوست دارد . با شنیدن حرفهای بهنام , چهره به هم می کشد . سر بهنام پایین است و نگاه به زمین دارد . مهدی به سید صالح چشمکی می زند تا سید مطمئن باشد که قصد شوخی دارد. رابطه برادرانه و صمیمانه سید صالح و بهنام , شهره خاص و عام است . بهنام با تمام غرور و قدی اش , در برابر سید صالح موسوی که صمیمانه صالی صدایش می زند آرام است و حرف شنو . مهدی با لحنی جدی می گوید : -« درست می گویند , نه ؟ تو هنوز دهنت بوی شیر می ده . لابد پیش خودت خیال می کنی مرد شدی , نه ؟ اصلا اینجا چه کار می کنی ؟ نمی گی یک وقت ممکن است نا غافل کشته شوی ؟ » بهنام جا می خورد . اصلا توقع چنین برخوردی را نداشت . در تمام مدتی که در خرمشهر مانده است , هیچ کس از گل نازک تر نگفته بودش . نگاه از زمین می کند و به مهدی نگاه می کند , تا شاید اثری از شوخی ببیند . نمی بیند . یاری خواهانه به صالی نگاه می کند . با آن چشمهای معصوم , یا به قول بهروز مرادی , چشمهای بهشتی . سید طاقت نمی آورد . نگاه می دزدد. بهنام , بهت زده تصمیم می گیرد , خودش جواب مهدی رفیعی را بدهد . با صدایی که مثل همیشه بلند و محکم نبود می گوید : -« اولا همه چیز سرم می شود و می فهمم . ثانیا بچه تو قنداق است . ثالثا خودم می دانم نامحرم هستم . اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنم معصیت دارد . تکلیف شرعی است و واجب . آخرش هم میخوام شهید بشوم . آرزو دارم تا به شهادت برسم . مثل خیلی از بچه ها , مثل پرویز عرب ... »
مهدی نمی گذارد اسامی شهدا را ردیف کند . به سختی خنده اش را فرو می دهد . با همان لحن جدی ادامه می دهد : -« چی بشی ؟ شهید ؟ لابد توقع داری فوری بری بهشت , نه ؟ آقا را باش , بزک نمیر بهار می آد خربزه با یک چیز دیگر می آد . اگر به این نیت این جا ماندی , همین حالا راهت را بگیر برو اهواز , برو پیش خانوادت » « چرا ؟ مگر من چی کم دارم ؟ بیشتر بچه هایی که شهید شدند را می شناختم . مثل خودم بودند ... »
-« پسر جان , علامه دهر , برادر مکلف , برادری که تکلیف شرعی به گردن داری . چه طور نمی دونی که آدم عزب , آدم مجرد که به سن تکلیف رسیده باشد , اما زن نگرفته باشد , ایمانش کامل نیست . نصفه است , نه ؟ اگر هم کشته شود – ولو در میدان جنگ , در وسط میدان – شهید حساب می شود , اما به بهشت نمی رود , نه ؟ ببینم این را شنیده بودی , دیدی هنوز بچه ای ؟ »
بهنام نوجوان , بهنام سیزده – چهارده ساله , مثل یک خانه قدیمی و کلنگی فرو میریزد . از شدت خشم و ناراحتی , چشمانش گشاد شده بود و می درخشید . چند لحظه مردد و بلا تکلیف درجا می ماند . حتی به صالی هم نگاه نمی کند . اشک هایش لب پر می زند . از جا بلند می شود و می دود. امیر دم در مسجد ایستاده بود دست می اندازد تا کتف بهنام را بگیرد . می خواست نگهش دارد و آرامش کند . بهنام یک گلوله آتش است . با خشونت شانه اش را از پنجه امیر بیرون می کشد و می دود . مهدی اصلا توقع چنین عکس العملی را نداشت . قبلا هم سر به سرش گذاشته بود . اما هرگز تا این حد ناراحت نشده بود . ناراحت می شود . برای توضیح , ابتدا امیر را نگاه می کند . چهره امیر مثل همیشه آرام و باز است . با لبخند شانه بالا می اندازد . مهدی رو به سید صالح می کند . چهره سید برافروخته و غمگین است . -« سید به جدت نمی خواستم این قدر ناراحتش کنم , بیا باهم بریم سراغش از دلش در بیاریم . » سید صالح می گوید : فایده نداره . باید چند ساعتی بگذره تا کمی آروم بشه . اون وقت میشه باهاش حرف زد . شما خودت را ناراحت نکن . راستش از دست من دلخوره , نه از شما و آبجی فروغ و احترام . «چه طور ؟ » والله چه عرض کنم ؟ چون همه می دونید حرفش چیه و چی می خواد ؟ امروز از کله صبح گیر داده , قسم و آیه که من را هم با خودتان ببرید . می خواهم من هم با عرقی ها بجنگم . این شهر که همه اش مال شما نیست . ما هم سهم داریم . هر چی توضیح دادم , دلیل آوردم , نشد . مرغ یک پا داره . از همان ساعت حسابی دلخور بود . دنبال بهونه می گشت با کسی جرو بحث کنه . منبع : کتاب سرو نخلستان
نوشته شده توسط:پرستو در
چهارشنبه هشتم آبان 1387
|
|
|
| لينک ثابت
|
|